تبليغاتX
محسن افشانی
خدابا بهانه بودنم را شکر...
سلام خوبید خوشید سلامتید.انشاالله

این جمله ایه که یک ساله از انسانی به اسم سیمین امیری میشنوید...

حالا این سیمین امیری کی هست...اصلا چه کارست....خوب یه کوچولو حوصله کنید میگم براتون....

شاید این قصه رو براتون گفته باشم...ولی بازم میگم...البته خلاصه تر...میگم چون میخوام یه یاد

آوری باشه به خودم...و به شما هایی که منت گذاشتید و یک سال منو همراهی کردید...

یه روزی یه دختری بود به اسم سیمین...این سیمین خانم خیلی مدعی بود...خیلی ادعا داشت...

فکر میکرد خودش با همه فرق میکنه...دوستاش و هم سن و سالاش رو که طرفداری بازیگران

مورد علاقه شون رو میکردند مسخره میکرد...خیلی وقت ها نصیحت...ولی چه میدونست که یه روزی...

دوازدهمین روز ششمین ماه سال 1387 بود که با دیدن اشک های یه مجری که اون موقع ها زیاد هم

شناخته شده نبود...خودش رو باخت...دلش سوخت...نمیدونم چه اسمی بذارم رو اون احساس...

ولی مطمئن باشید که دلش رو نباخت...چون هنوزم ادعاش میشد...هنوزم همون دختر مغرور بود...

خلاصه اونشب اصلا آروم نبود...نمیتونست بخوابه...نمیدونست واسه چی این همه بی قراره....

رفت سراغ شبکه جهانیش...اونقدر اینور و اونور گشت تا یه رد پایی از همون مجریه که اونشب دلش

حسابی شکسته شده بود پیدا کنه...او موقع هنوز اینقدر طرفدار نداشت...شاید سه چهار وبلاگ برای

اون فعالیت میکردند...که هیچکدومشون هم اونقدر ها آپدیت نبودند...چون هیچ خبری از ماجرا اون شب

تو هیچکدوم از وبلاگ ها نبود...تا اینکه دیگه کلافه شد...گفت بابا بی خیال...حالا این پسره کی هست..

تا اینکه بر حسب کنجکاوی با وبلاگی رو به رو شد که امکان نداره کسی طرفدار اون مجری دل شکسته

باشه و گذرش اونورا نیوفتاده باشه....اون وبلاگ ماله دو تا دختر بود...به اسم پارمیدا و تبسم....که الان

یکی از بهترین دوستان اونه...خلاصه اونا  سه فاز جلو تر از بقیه بودند و زود خبر رو منتشر کردند...

اون دختره...سیمین رو میگم..احساس میکرد دلش خیلی به حال مجریه میسوزه...ترحم نه ها....نه...

ولی احساس میکرد این حق اون مجری نبود...حالا اون مجری کی بود....محسن افشانی کسی که الان

بازیگر قابلیه و مثل اون روز ها ناشناخته نیست...خوب برگردیم به ادامه داستان خودمون....

خلاصه اونشب گذشت...تا اینکه دختره میدید وقتی میره سراغ شبکه جهانیش...حتما یه سر حتی شده

کوچولو به وبلاگ پارمیدا و تبسم میزنه...از اونجایی که هیچ وقت از هیچ مسئله ای راحت نمیگذره....

با خودش خلوت کرد تا مسائل پیش امده رو تجزیه و تحلیل کنه....با خودش گفت اون پسره رو از اسفند

۸۶ میشناسه...تو بوم سفید دیدتش...یکی دو قسمت از سلام بهار رو هم دیده...ترانه مادری رو هم

همینطور ولی هیچی به هیچی....حتی از قیافه اون هم خوشش نیومده...چه برسه تحقیق و کنجکاوی

راجب اون...ولی ماه محبوب چی بوده یا چه جوری بوده که اونو اینجوری کرده...الله اعلم...

ولی با خودش که صادق تر شد...دید تو چشمای مجریه یه صداقتی هست...که نمیشه ساده ازش

گذشت...یه جور پاکی...که تو چشمای کمتر بازیگر...مجری...یا کلا هنرمندی دیده بود...حالا اگه پسر

باشه که دیگه هیچی...انتظار بیجاییه....ولی فقط همین...هر چی دنبال یه علاقه هر چند سطحی

گشت...چیزی دستگیرش نشد...چون واقعا علاقه ای هم نبود...فقط ازش خوشش اومده بود...همین

خلاصه یه کوچولو با خودش کلنجار رفت...تا به این نتیجه رسید که براش یه کلبه کوچولو و صمیمی

درست کنه...و اون رو به همه معرفی کنه...تا همه بدونند اون با بقیه فرق میکنه...اون صداقتی داره به

اندازه امواج دریا...و قلب پاکی به اندازه آسمون آبی و صاف خدا...این تصمیم رو عملی کرد و جایی رو

درست کرد برای یه دنیا احساسش که خودش فکر میکنه پاکه...حالا تا نظر دیگران چی باشه....

خیلی از وقتش رو صرف اون وبلاگ کرد...برای هر آپ اون وبلاگ زحمت های گوناگونی کشید...حتی

از یه آپ هم ساده نگذشت...تا تونست فضایی رو به وجود آورد که صمیمی باشه...تا تونست با افتخار

گفت من طرفدار محسن افشانی ام...محسن افشانی که خیلی وقت ها دل اون و خیلی های دیگه رو

با بیرحمی شکست....ولی اونو بقیه با دلایلی که بعضی وقتها واقعا مضحک و خوش خیالانه بود...ازش

گذشتند...محسن افشانی دیگه اون مجری نبود که شناخته نشده باشه...حتی دیگه اونی نبود که بشه

دلش رو شکوند..نه دیگه اونی نبود که تو ماه محبوب بود..بزرگ شده بود...خیلی بزرگ...یه هنرمند بزرگ

ولی چیزی که عوض نشده بود همون چشماش بود....همون چشمان آسمونی...

حالا اون دختره سیمین امیری رو میگم...کی بود؟

اون دختره من بودم....کسی که یه ساله داره تو این وبلاگ فعالیت میکنه...کسی که یه ساله داره خیلی

از وقت ها از خودش میگذره تا این وبلاگ رو پا باشه....کسی که بعد یه سال هنوزم با افتخار میگه...

من طرفدار محسن افشانی ام....

اول بگم به شدت شرمنده ام که سرتون رو در اوردم...بعد هم یه تشکر اساسی به خاطر اینکه یک

ساله تنهام نگذاشتید...یک ساله برای هر آپم اومدید و هر چی هم که نگفتید یه خسته نباشید گفتید

یه تشکر اساسی از اونایی میکنم که همیشه میان ولی افتخار نمیدن که نظر بدن....خلاصه هزاران هزار

تشکر به خاطر اینکه یک سال منو تحمل کردید...از این پس به خاطر گل روی شما ها با انرژی مضاعف

ادامه میدم...چون برای چشمان خوشگلتون حسابی ارزش قائلم...با آرزوی موفقیت برای هنرمند بزرگ

محسن افشانی عزیز که پلی شد برای ارتباط من با شما دوستان گلم...این آپ رو به پایان میبرم....

خیلی دوستون دارم و حالا حالا ها قراره مزاحمتون بشم....و منتظر حضور پر مهرتون باشم....

خوب دیگه همین....اول خودم تولد وبلاگم رو تبریک میگم....بعد هم که دیگه نوبت شما ها میشه...

یه چند وقت پیش یه ابتکاری دیدم تو وبلاگ یکی از دوستان گلم...خودش کادو های تولد وبلاگش رو

تعیین کرده بود...منم که دیگه خودتون میدونید اینقدر مهربونم که با یه تخفیف حسابی ولی بازم خودم

تعیین میکنم....به عنوان کادو باید هر کدوم از شما ها چهار تا نظر غیر تکراری بدید...یعنی اگه چهار تاش

یکی باشه قبول نیست....به همین دلیل قسمت نظرات  این بار استثنا تایید نداره...استثنا....

منتظر چهارتایی هاتون هستم....

                                     بهاربيست                   www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com       بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

             بهاربيست                   www.bahar-20.com               دوستان مهربونم منتظرتون هستم                  بهاربيست                   www.bahar-20.com

                  بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:30 توسط سیمین |